داستان کاپ کورن
سلام دختر نازنینم روز جمعه من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم توی جنگل های اطراف دور بزنیم تا هم خودمون تفریح کرده باشیم و هم شما یه کم روحیت عوض بشه و کمتر بهانه بگیری اما دخترم هنوز ١٠ دقیقه نشده شما خوابت برد و هیچی از اون همه زیبایی رو ندیدی و مامان کلی حرص خورد بعد ما با خودمون گفتیم حالا که شما خوابی بریم واز خودمون پذیرایی کنیم و کاپ کورن بخوریم البته نه اینکه ما بد جنس باشیم آخه سس و ادویش برای شما خوب نیست دختر نازم بابا کنار خیابون پارک کرده بود و تازه یه ظرف کاپ کورن برای من آورد و رفت که ظرف خودش رو بگیره که ناگهان من فقط صدای ترمز یک ماشین رو شنیدم و بعد ضربه محکم که از پشت به ماشین وارد شد عزیزم د...








